تبليغاتX
موج نو
موج نو
مجموعه مقلات -سیاسی , فرهنگی , طنز , اجتماعی-
یا زهرا
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است

معلم شهید دکتر علی شریعتی

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
حجر یاران(در باب عاشورا)

حجر یاران

عاقبت دیدی که خون سجّاده شد
بعد از این دیگر معمّا ساده شد

این همان رمز است در خاک جنون
یک موذن یک اذان در دشت خون

او اذان در هجر یاران سر دهد
او ابوالفضل و علی اکبر دهد

او دلیل پاکی راز و نیاز
او دلیل هر اذان و هر نماز

در نماز عشق بود و بنده شد
ضربتی خورد و رکوعش سجده شد

سجده در خون شد مقام آن شهید
سجده را یزدان از آنجا آفرید
******************************
او نماز عشق را تفسیر کرد
نانجیبان را غل و زنجیر کرد

این نماز مهر و ماه و کیش بود
یک هزار و چهارصد سال پیش بود

ما کجا و این نماز خون کجا؟
ما کجا و این تن گلگون کجا؟

ما حریم لاله را دزدیده ایم
ما اذان عشق را نشنیده ایم
عاقبت دیدی که خون سجّاده شد...

 

-----------------------

 

مهدی شریفی

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 

مناظره بوش و احمدی نژاد

ابراهيم نبوي

احمدی نژاد اعلام کرد که حاضر است در حضور رسانه های گروهی با جرج بوش مناظره کند. البته جرج بوش اول اعلام کرد که چنین مناظره ای را انجام نخواهد داد، اما پس از اینکه رایس و چند نفر دیگر به جای او فکر کردند تصمیم گرفته شد که مناظره صورت بگیرد، متن این مناظره به شرح زیر گزارش شده است.

گزارشگر: ما در حضور دو رئیس جمهور جنجالی جهان، مناظره ای را شاهد خواهیم بود که امیدواریم که در این مناظره دو دولت و دو ملت به همدیگر نزدیک شوند و در پایان به صلح و دوستی و آرامش جهان منجر شود. از دو رئیس جمهور می خواهم هر کدام در مهلت مقرر نظرات شان را بگویند و به سووالات احتمالی که در دیالوگ طرف مقابل است، پاسخ دهند.

احمدی نژاد: آقای بوش! من با تمام احترامی که برای ملت آمریکا قائل هستم، می خواهم به عنوان نماینده ملتم و از سوی پابرهنگان و گرسنگان آمریکایی از شما بپرسم که چرا نمی خواهید به راهی که حضرت مسیح و خداوند گفته است و ملت ها می خواهند، بروید؟ چرا در مقابل خواسته های ملت ها جز با زبان اسلحه سخن نمی گوئید؟ چرا در مسائل بین المللی دخالت می کنید و فکر می کنید دنیا بازیچه دست شماست و مردم جهان برده شما هستند، آیا می دانید مردم جهان از شما متنفرند؟

جرج بوش: من اصلا فکر نمی کردم شما اینجوری باشید، با این که عکس های مختلفی از شما را دیده بودم، خیلی به نظر عجیب تر می رسیدی. ولی این جوری که می بینم مثل اینکه خیلی هم آدم عجیبی نیستی. راستش رو بخوای به خودم هم گفتند که خیلی ها در دنیا از من متنفرند، ولی رایس می گه اکثر سیاستمداران همین طوری هستند، اخیرا که نظر سنجی کردند من و تو و اون یارو کره ای و یکی از آفریقایی ها از همه منفورتر بودیم، خب مردم اینجوری هستند. ولی خود تو هم در کشور خودت در انتخابات رای نیاوردی؟ ظاهرا توی انتخابات مجلس سنا بود، درست می گم؟

احمدی نژاد: البته من به اینجا نیومدم که با شما در مورد مسائل ایران و آمریکا حرف بزنم، اختلاف ما سرجای خودش، من می خوام به ملت آمریکا بگم که دولت ایران از شما حمایت می کنه، و همانطور که قبلا هم گفتم بسیاری از مردم آمریکا هر روز با ما تماس می گیرند و می گن که چقدر ما رو دوست دارند، حتی خیلی از ایرانی هایی که در آمریکا زندگی می کنند هم طرفدار ما هستند.

بوش: درسته، حرفت رو قبول دارم، ولی من هم به مردم ایرانی که هر روز با ما تماس می گیرند و از ما می خوان که به شما حمله کنیم خیلی احترام می گذارم، حتی شنیدم دوسه هزار سال قبل هم توی ایران روی سنگ در مورد حقوق بشر چیزهایی می نوشتند، چطوره که اگر آمریکایی ها تو رو دوست دارند، و ایرانی ها منو دوست دارند، تو بیا آمریکا من می رم ایران. اون جوری من به عراق نزدیک هستم و تو به چاوز، موافقی؟

احمدی نژاد: من حاضرم بیام آمریکا و مشکلات شما رو حل کنم، ولی تو نمی تونی بری ایران، چون ممنوع الورود هستی و ویزا نداری.

بوش: من که ویزا نمی خوام، من گذرنامه آمریکایی دارم، به هر کشوری می تونم مسافرت کنم، حتی می خواستم پاکستان هم برم، ولی چون کردی بلد نیستم نرفتم.

احمدی نژاد: ولی من کردی و انگلیسی بلد نیستم و اصلا هم مهم نیست، چون من وقتی ونزوئلا می رم هم با مترجم می رم و مترجم من گاهی اوقات یک ساعت بعد از اینکه من و چاوز با هم توافق کردیم تازه ترجمه می کنه که اون چی گفته. این فرق ما ایرانی ها با شما آمریکایی هاست.

بوش: حالا هرچی دلت خواست به من گفتی، لعنتی! این غنی سازی رو کی می خوای متوقف کنی، من بخاطر خودت می گم، چون اگر این کار رو نکنی من ممکنه نطنز و اصفهان و بوشهر رو با خاک یکسان کنم.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد غنی سازی حرف بزنم، چون این حق مسلم ماست، قبول داری؟ اگه قبول نداری بگو؟

بوش: فرض کن قبول دارم، کی می خوای دکمه استاپ رو بزنی، ببین، اگر متوقف کنی من کلی بهت نفت می دم. چند بار به این سولانا گفتم که این حرف ها رو به رفسنجانی که قبلا مدیر تلویزیون تون بود بگه، ولی انگار بهت چیزی نگفته.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد رابطه ایران و آمریکا حرف بزنم، ولی شما باید سر مصدق و کودتای 28 مرداد از ما عذرخواهی کنین. البته ملی کردن نفت رو آیت الله کاشانی انجام داد.

بوش: من نمی دونم مصدق کیه و در موردش چیزی هم نشنیدم، شاید کارتر این کار رو کرده، من می تونم ازش بپرسم، ولی آلبرایت گفت یک بار از شما عذرخواهی کرده، مگه تو کشور شما چند بار عذرخواهی می کنن؟ تازه کلینتون هم می خواست از خاتمی عذرخواهی کنه، ولی اون رفت توی توالت، نمی دونم بعدش کجا رفت.

احمدی نژاد: خاتمی به من مربوط نیست، مصدق رو شماها حمایت کردید و خودتون هم برش داشتین، این یعنی دخالت در امور کشورهای دیگه. ما می گیم شما باید از عراق برین بیرون، ولی شما نمی رین، برای چی؟ این سووال رو هر روز دانشجوها از من می کنن.

بوش: ببینم، تو اینقدر با دانشجوها سروکله می زنی و توی اون نامه هم نوشته بودی حوصله ات سر نمی ره، من چند بار دانشجوها رو دیدم همه اش حرف های عجیب می زنند، تازه، مگه دانشجوهای ایرانی تازگی ها عکس خودت رو آتیش نزدن؟ دیدی منم بلدم جوابت رو بدم؟ این یکی ، دوم هم این که ما نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون اگر ما بریم بیرون، شما می رین توش. اگر قول می دین که شما توی عراق نرین ما تا سال 2008 از عراق می ریم بیرون.

احمدی نژاد: ما که نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون عراق و آمریکا به هم چسبیده و ما هزار ساله که با عراق رابطه داریم.

بوش: ولی دولت عراق دوست نداره شما برین توی عراق، یکی از ملاهای عراقی خودش اینو به من گفت. طالبانی هم خیلی از دست شما ناراحته، تازه شما باید حقوق بشر رو رعایت کنید، من و لورا اصلا از قیافه فمینیست ها خوش مون نمی آد، ولی شما حق ندارین فمینیست ها و زنان ایرانی رو کتک بزنید، من خودم عکس هاش رو دیدم، رنگ بنزهای پلیس تون هم سفید و سبز هست.

احمدی نژاد: شما هم حق ندارین سیاهپوست ها رو تکه تکه کنین، ما تحقیق کردیم و یک گروه دویست سال در آمریکا سیاه ها رو تکه تکه می کردن.

بوش: همون هایی که رئیس شون اومده بودند تهران برای کنفرانس هولوکاست؟ کوکس کوکلوس کلان ها رو می گی؟

احمدی نژاد: نه، این هایی که می گی که با ما دوست هستند، مگه اون ها سیاه ها رو می کشتند؟

بوش: آره، البته الآن خیلی وقته این کار رو نکردن، ولی اگر بهشون چیزی نگیم بازهم می کنند. خب بگو ببینم، شما از کی می خواهید حقوق بشر رو رعایت کنید؟

احمدی نژاد: شما دیگه دم از حقوق بشر نزنین. شما خودتون حقوق بشر رو در گوانتانامو و ابوغریب نقض می کنید، ولی ما مسائل داخلی داریم با کسانی که تخلف می کنند و اونها رو مجازات می کنیم، شما برای چی از دشمنان نظام حمایت می کنید؟

بوش: اولا که ابوغریب تعطیل شد، خودم دستور دادم، توش عکس های پورنو می گرفتند و من وقتی دیدم خیلی ناراحت شدم، ولی شما هم زندان مخفی دارین، ما هم به زندان مخفی شما اعتراض داریم. در ضمن ما فقط از تلویزیون خودمون به فارسی حمایت می کنیم، من گفتم به اپوزیسیون شما پول ندن.

احمدی نژاد: ولی خودت خدائیش قبول داری من از تو محبوب تر هستم؟ من هرجا می رم پرچم شما رو آتیش می زنند و مردم می گن مرگ بر آمریکا. برای چی کاری کردید که مردم اینطوری بگن؟

بوش: من قبول دارم که محبوبیت من کم شده، ولی مال تو هم کم شده، مال نصرالله بالاست، الآن اوضاع همه خرابه، ولی من به این چیزها کار ندارم، من می گم شما نباید بمب اتمی بسازید.

احمدی نژاد: ببین جرج! تو چرا متوجه نمی شی؟ ما می گیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، اولی الامر یعنی ولی فقیه، یعنی ما از مقام ولایت دستور می گیریم و ایشون گفته که بمب اتمی حرامه.

بوش: قربون دهنش! دستش درد نکنه، پس اگر گفته حرامه، چرا بمب اتمی می سازین؟ چه فایده داره؟ الآن همه دنیا با شما دشمن شدند بخاطر همین. سی ان ان و ان بی سی و فاکس رو نگاه کن تا بفهمی.

احمدی نژاد: اتفاقا مردم دنیا همه شون ما رو دوست دارند و هر روز مصاحبه های من رو پخش می کنند، تو اگر راست می گی شبکه اول و دوم و سوم و شبکه خبر رو نگاه کن تا بفهمی دنیا دست کیه. حتی روشنفکران آمریکایی هم با شما مخالفند، کسانی مانند نوام چامسکی یا شان پن در بوستون و کالیفرنیا.

بوش: تو می فهمی این نوام چامسکی چی می گه؟ من چند بار از رایس خواستم برام توضیح بده که این یارو چی می گه، اون هم خیلی توضیح داد، ولی متوجه نشدم، در حالی که معمولا حرف های مایکل مور رو می فهمم، مرتیکه خیکی!

احمدی نژاد: آقای بوش! هیچ وقت ظاهر مردم رو مسخره نکن، خلقت خداست، این نوام چامسکی می گه شما باید از عراق برید بیرون، ایران غنی سازی بکنه و آمریکا و اروپا دائما اختلاف داشته باشند. اینها رو می گه. فهمیدی؟

بوش: ولی رایس چیزهای دیگه ای می گفت، کاش کشورهای ما و شما دوست بودند، تو می تونستی این جور چیزها رو به من بگی. چون بعضی اوقات فقط حرف های تو رو می فهمم، مثلا این اروپایی ها که دائما در مورد حقوق بشر زرت و پرت می کنند، من که نمی فهمم چه مزخرفی می گن، می خوان دنیا رو پر از گی و لزبین بکنند.

احمدی نژاد: البته من هم از دست اروپایی ها ناراحتم، ولی ما گیر کردیم دیگه، چه کنیم؟ این گی و لزبین کجایی هستند؟

بوش: اینها همه جا هستند. من فقط از تو یک سووال دارم، این رو به من بگو، بعدا وقت بگذاریم با هم از این حرف ها بزنیم، تو گفته بودی من از کاخ شیشه ای خودم بیام بیرون و مردم رو ببینم، من از اون روز دارم فکر می کنم که منظورت از کاخ شیشه ای چی بوده؟ من تنها چیزی که از حرف هات نفهمیدم همین بود.

مناظره در این مرحله به پایان رسید و ادامه آن به زمانی دیگر موکول شد.

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
سلام

بعد یک سال

قصد بر آن داریم که در وبلاگ روح تازه ای بدمیم . اگر خداوند یاریمان کند و کمی هم خودمان تلاش کنیم.

فعلا هر هفته یک مطلب جدید خواهیم داشت

التماس دعا داریم

یا علی

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
گزارشي از محدوديت هاي محسن كديور در دانشگاه تربيت مدرس

گزارشي از محدوديت هاي محسن كديور در دانشگاه تربيت مدرس

روزنامه هم میهن 6 خرداد 1386 صفحه 12 و 13

مريم شباني

يك هفته مي گذرد از آن روزي كه دانشجويان حاضر در صف نمازجماعت مسجد دانشگاه تربيت مدرس، مهدي كوچك زاده را اين بار نه در مقام نمايندگي مجلس كه در جايگاه عضوي از سازمان بسيج اساتيد دانشگاه درميان خويش ديدند كه يك "نام" را با صدايي رسا برزبان آورد و درپرده از اهمال در اخراج او از دانشگاه گلايه كرد. گويي سخن گفتن از "انقلاب فرهنگي دوم" تنها به صدور حكم هاي محروميت از تحصيل براي دانشجويان منتقد سياسي نبايد محدود شود كه اساتيد منتقد نيز بايد حكمي در پرونده خود ببينند تا نقصي در اجراي پروژه انقلاب فرهنگي دوم باقي نماند. انقلابي كه البته اساتيد شناخته شده و دانشجويان عضو انجمن هاي اسلامي را هدف قرار داده تا همين واقعيت، تفاوتي ماهوي ميان انقلاب فرهنگي با آنچه امروز انقلاب فرهنگي دوم خوانده مي شود را آشكار كند. اين چنين است كه در ميانه صدور حكم هاي تعليق از تحصيل براي دانشجويان انجمني، نام محسن كديور نيز در مسجد دانشگاه تربيت مدرس شنيده مي شود تا بارديگر پرونده رييس سابق گروه فلسفه دانشكده علوم انساني، روي ميز رييس دانشگاه تربيت مدرس جابجا شود و رسيدگي به آن درصدر اولويت ها قرار گيرد. پرونده اي كه پس از ماه ها نامه نگاري محسن كديور و فرهاد دانشجو - رييس دانشگاه تربيت مدرس- هنوز دورنماي مبهمي دارد و گويي بايد به انتظار روزهاي مياني تابستان نشست؛ آن هنگام كه رييس دانشگاه تربيت مدرس ابلاغ هاي جديد اعضاي هيات علمي را امضا خواهد كرد.

***

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
غزل واره پايان ديوان نبوت

سلام

به مناسبت سال تحویل و پایان سال پیامبر اکرم این سعر را بی مناسبت ندیدم که آورده شود .

 

عبدالکريم سروش

 

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى

                                              بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

                                              نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى

ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

                                              تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى

                                              چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

                                              طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

                                              از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

                                              كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت

                                              حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى

                                              رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى

                                              كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

                                              آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى

                                              شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

                                              نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

                                              به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

                                              در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى

                                              پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان

                                              طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

                                              بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى

                                              در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

                                              مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت

                                              سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد

                                              كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
حضرت زینب (ع)
نهضت امام حسين(ع)، دو مرحله داشت. مرحله نخست، مرحله
مبارزه، جهاد و شهادت، و مرحله دوم مرحله پيام‏رسانى و بيدارگرى، اگر نهضت
امام‏حسين(ع) در همان مرحله نخست خلاصه مى‏شد و كسى نبود كه پيام نهضت را به گوش
مردم آن زمان برساند، ماه‏ها زمان لازم بود تا به طور طبيعى خبر قيام امام(ع) به شهرهاى
اطراف برسد. شاهد اين مدعى اين است كه پيش از ورود اهل‏بيت امام(ع) به مدينه مردم آن
شهر هنوز از رويدادهاى كربلا بى‏خبر بودند. در اين مدت يزيديان با آن همه امكانات
تبليغاتى، كه در اختيار داشتند، به راحتى مى‏توانستند، وقايع كربلا را در راستاى منافع خود
تحريف كنند و به گونه‏اى به گوش مردم برسانند كه براى حكومت يزيد كم‏ترين ضرر و زيان
را در برداشته باشد. در اين صورت تا حدّ بسيار زيادى از تأثير قيام امام‏حسين(ع) در جامعه
آن زمان و جوامع آينده مسلمانان كاسته مى‏شد، و به طور قطع ما امروز شاهد اين همه آثار و
بركات براى نهضت امام حسين(ع) نبوديم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
حسین(ع) و قرآن

 

با چرخاندن زبان‌‏, سياست نبوي نمي‌‏شود مهم اين است كه مردم در عمل بوي پيامبر احساس كنند‌‏, مگر در منابر اموي كم قرآن خوانده مي‌‏شد صرف قرآن خواندن فضا را قرآني نمي‌‏كند؛ آنچه كه يك سياست و جامعه را قرآني مي‌‏كند اين است كه مردم در عمل احساس كنند ضوابط قرآني رعايت مي‌‏شود؛ در استنادهاي امام حسين به آيات قرآن نيز مشخص مي‌‏شود كه امام وقتي از بدعت‌‏ها صحبت مي‌‏كنند‌‏, يكي از بدعت‌‏ها, بدعت استبداد بوده‌‏است.

 

2 نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
مردان هميشه استاد

مردان هميشه استاد

محمدجواد اکبرين

 

در دهه ي 1920، دانشجويان فلسفه ي دانشگاه ماربورگ آلمان، استاد برجسته اي را مي شناختند که نگاه فلسفي و زبان جادويي اش، تعريف تازه اي از "هستي و زمان و انسان" به دست مي داد.

جذابيت استاد 35 ساله، آنهمه بود که دانشجوي 19 ساله اش را دل سپرده ي خويش يافت تا آنجا که در سال 1925، رابطه ي عاشقانه ي استاد "مارتين هيدگر" و شاگردش "هانا آرنت" در دانشگاه ماربورگ زبانزد همگان شد.

اما کمتر از ده سال بعد همه چيز تغيير کرد؛ نازيسم هيتلر، بر آلمان مسلط شد و يهود سوزي و يهودي ستيزي آغاز شد.

در سال 1933، "هانا آرنت" آپارتمانش در برلين را به پناهگاه مخالفان ـ براي فرار از تجسس نازي ها تبديل کرد و طرحي پژوهشي را درباره ي مسئله ي "يهود ستيزي" در دست گرفت.

آرنت، پس از مدت کوتاهي دستگير شد و پس از آزادي، آوارگي و دستگيري هاي پياپي را تجربه کرد ابتدا به پراگ و ژنو، سپس به پاريس و پس از سقوط فرانسه به آمريکا رفت و کتاب عميق "سرچشمه هاي توتاليتاريسم" را نوشت. در آن سالها، بسياري از نخبگان و متفکران و استادان دانشگاه نيز به سرنوشتي مشابه آرنت، گرفتار آمدند اما در اين ميان، "مارتين هيدگر" سرنوشت متفاوتي داشت؛ او نه تنها آواره نشد بلکه در همان سال 1933، توسط دولت نازي به رياست دانشگاه فرايبورگ منصوب شد و قوانيني را که حکومت نازي بر ضد استادان يهودي وضع کرده بود به اجرا گذاشت و حتي استاد خويش "هوسرل" را نيز استثنا نکرد.

شأن علمي هيدگر و يافته هاي عميق اش از يکسو و چرايي نسبتي که با نازيسم و نظام هيتلري بر قرار کرده بود از سوي ديگر و فاصله اي که ميان او و نخبگان معاصرش ايجاد شد ابهامات زيادي را پديد آورد و اينکه چرا پس از نقد" بشر خودبنياد" به هماهنگي با هراس انگيزترين مظهر "خود بنيادي" رسيده بود و چرا از جذابيت هيتلر سخن مي گفت و مهمترين پرسش اينکه کدام بنياد هاي فلسفي مي توانست مزاج هيدگر را با نازيسم ملائمت بخشد؟!

ميان شأن علمي و فعاليت سياسي هر قدر هم که فاصله باشد، اما هنگامي که حکمت عالمان و حکومت جباران در تعارض افتند ديگر نمي توان نسبتي را که برقرار مي شود ناديده گرفت و بازهم از فاصله ي دانش و سياست ورزي سخن گفت.

مي توان تصور کرد ـ و مي شناسيم ـ عالماني را که به علت يا دليلي، ازورود به عرصه ي نقد قدرت و البته شراکت در آن به هر نحو ممکن، پرهيز مي کنند که در اين صورت شايد در همه ي حکومت ها ـ عادل يا جابر ـ محترم بمانند.

اما نمي توان باور کرد دانشمنداني را که از حکمت و فلسفه و سياست سخن بگويند و در سکون يا حرکت خويش، هماهنگ با قدرت باشند اما باز هم در همه ي حکومت ها ـ عادل يا جابر ـ محترم و برخوردار از مصونيت باشند.
اينجاست که پاي "دليل" درگل مي ماند و راه براي جست و جو در "علت" ها باز مي شود.

در سالهاي دهه ي 40 و 50 هجري شمسي، روحانيان حوزه ي علميه قم، استادي را مي شناختند که يکي از بهترين شارحان فلسفه ي اسلامي و از شاگردان علامه ي طباطبايي بود و دوستي اش با روحانيان تيزهوشي چون مرتضي مطهري و سيد محمد حسيني بهشتي و رفته رفته ارتباط با دانشگاهياني چون عبدالکريم سروش و از همه مهمتر استادي و محوريت يک موسسه ي نامدار ديني او را در چشم همگان محترم نشانده بود.

اما درست در همين دو دهه، چهره ي استبدادي رژيم حاکم بر ايران در رويارويي با مخالفانش بيش از پيش آشکار و هر روز بر آمار زندانيان و بازداشت منتقدان افزوده مي شد.

در سال 1352 حسينيه ي ارشاد تعطيل شد و دکتر علي شريعتي (چهره ي شاخص گفتمان نوين ديني و انقلابي) به زندان رفت و 18 ماه سلول انفرادي را تحمل کرد و مدتي پس از آزادي مجبور به هجرتي بي بازگشت شد.

در همين سالها (57 ـ 52) بندهاي زندان هاي اوين و قزل قلعه و بازداشتگاه ويژه ي شهرباني، يک به يک از اساتيد حوزه و دانشگاه پر مي شدند و از کساني چون طالقاني، منتظري، بازركان، سحابي، بهشتي و مطهري (از دراز مدت تا کوتاه مدت) ميزباني مي کردند.

در تمام اين سالها اما، استاد قصه ي ما: "محمد تقي مصباح يزدي"، همچنان محترم بر کرسي استادي باقي مانده
بود و به جاي آن که از موضع حکمت، کلمه اي بر عليه حکومت جبار بگويد بي پناهاني چون شريعتي را تکفير مي کرد و به خاطر دفاع وستايش بهشتي از شريعتي، رابطه اش را براي هميشه با وي قطع کرد.

خود مي گفت که "با احتياط و مخفيانه" با رژيم، مبارزه مي کند اما گويا ذره اي از آن احتياط و پنهان کاري را در مبارزه با روشنفکران بي پناهي چون شريعتي، روا نمي دانست.

شايد همين چشم انداز، باعث شد که آن روحاني خراساني در سال 57 به قم بيايد و در جمعي از طلاب خراساني مقيم قم به آنها هشدار دهد که اطراف "مصباح" را خلوت کنند تا دريابند که نزديکي به وي و آموزه هايش، به نفع انقلابي با شعارهاي "آزادي و جمهوريت" نيست.

اما کمتر از ربع قرن، همه چيز تغيير کرد.
بنيانگذار جمهوري اسلامي، يک دهه پس از سقوط رژيم شاهنشاهي، در گذشت و.
موسسه ي نامدار استاد قصه ي ما، روز به روز رونق بيشتري يافت تا آن جا که آن ساختمان کوچک به يک دانشگاه بزرگ با بودجه اي بيش از همه مراکز علمي و فرهنگي قم تبديل شد.

شاگردان برگزيده ي وي، به آمريکا و اروپا اعزام شدند تا با هزينه ي موسسه، تحصيل و زندگي کنند و براي مبارزه با آموزه هاي شيطاني غرب به علوم غربي مجهز شوند و در "فصل برداشت محصول" به وطن بازگردند.
سرانجام فصل برداشت رسيد؛ سياست هاي حاکم بر انقلاب در سومين دهه ي آن، مورد انتقاد فراگير عموم روشنفکران ديني و غير ديني قرار گرفت.

بار ديگر زندان ها ميزبان نخبگان و اساتيد حوزه و دانشگاه شد، دهها نشريه توقيف و صدها نفر از روزنامه نگاران و دانشجويان بازداشت شدند و "عبدالکريم سروش" پس از حملات تکفيري دوست قديمي خود، از کار و تدريس و سخنراني محروم شد و به خارج از کشور هجرت کرد. مصباح در تريبون نماز جمعه ي تهران، ساعتها در نقد تسامح، تساهل، مدارا و در جواز ترور (در شرايط خاص) سخنراني کرد. سعيد حجاريان در مقاله اي به نقد ديدگاه هاي مصباح و بيان فاصله آنها با ارزشهاي اسلام و انقلاب پرداخت و چندي پس از انتشار مقاله، توسط "فردي خودسر" ترور شد.

سرانجام روزهاي انتظار استاد به سر رسيد و در بهار سال 84، دولت محبوب وي، قدرت را در ايران ـ به طور رسمي ـ به دست گرفت.

مصباح يزدي، اينک در سن 72 سالگي، همچنان بر کرسي استادي نشسته واز قضا همان روحاني خراساني او را "پشتوانه ي نظري نظام جمهوري اسلامي" خوانده است.

دهها جلد کتاب از مجموعه ي سخنراني هايش با بودجه ي نظام منتشر شده و برخي از آنها در مراکز آموزشي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و نيروي مقاومت بسيج، تدريس و تبليغ و توزيع مي شود.

شاگردان مصباح از سفرهاي طولاني مغرب زمين، بازگشته اند و در دولت محبوب استاد خويش، هدايت ارکان نظري نظام را در دست گرفته و راهيابي به مجلس خبرگان رهبري را در دستور کار دارند.

با اينهمه اما، گمان مي کنم که حتي اگر جمهوري اسلامي جاي خود را با رژيم سياسي ديگري عوض کند باز استاد همچنان بر کرسي استادي باقي خواهد ماند و تاريخ نامهاي محترمي را چون هيدگر و مصباح به عنوان "مردان هميشه استاد" به ياد خواهد داشت.
 

 

منبع

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
کار را به کاردان باید سپرد
از سلطان سنجر در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود  ِ پرسیدند : چه بود که ملکی بدین وسعت و آرستگی که ترا بودِچنین مختل شد ِ گفت : کارهای بزرگ را به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد را به مردم بزرگ ِ مردم خرد کارهای بزرگ نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پی آن نرفتند . هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار ولایت و لشکر روی به فساد آورد .

جز به خردمند مفرما عمل .

(تذکر ه دولتشاه) ِسمرقندی

وصف حال ماست ِ

تا چه اندازه برخی از مسئولین کشور ما در حد مسئولیتهای  محوله ی خویش هستند ؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
سخن در پرده می گویم

سخن در پرده می گویم

امسال 3 انتخابات مهم در پیش رو داریم  انتخابات خبرگان ، شوراهای اسلامی شهر و روستا و همچنین میان دوره ای مجلس هفتم که امسال بر گزار می شود . نام نویسی ار کاندیدا های هر سه انتخابات  صورت پذیرفته است . نفس انتخابات و شرکت در آن امری است مهم که در پیشبرد اصلاح امور لازم وضروری است . اما کافی نمی باشد زیرا انتخاباتی که در آن عدالت از هر شکل آن (رای دادن ،در معرض رای قرار گرفتن ، بهرهمندی از امکانات دولتی و...) رعایت نشود بیشتر به یک نمایش شباهت دارد . در انتخاب های پیش روی اصلاح طلبان و همچنین افراد مستقل و کسانی که خارج از دایره ی اصولگرای خود را می بینند ، در هر کدام از این موارد دارای  شرایط یکسان نیستند که بر حسب مورد متفاوت می باشد . به فرض مثال در انتخابات خبرگان کاندیداهای جریان اصلاحات در صورت دارا بودن شرایط ذکر شده در قانون از ترس سنگ اندازیهای گوناگون و زیر سئوال رفتن دانش فقهی  و دینی ،خود را در معرض انتخاب قرار نمی دهند . و یا در مورد انتخابات شورها افراد  از تریبون ها و وسایلی که بتوانند حرف خود و برنامه یشان را به گوش مردم برسانند بی بهره و یا کم بهره هستند . در انتخابات مجلس شورای اسلامی هم که صافی و فیلتر ناعادل از یک به دو فیلتر گسترش یافته است که هزینه ها ی رد صلاحیت ها را بین خود تقسیم کنند . حال با همه موارد فوق هنوز هم در ایران شرکت در انتخابات چه به عنوان رای دهنده و چه بعنوان انتخاب شونده ضروری به نظر می رسد ولی نگارنده ی این مطلب عقیده دارد ، باید ظزفیت های خود را خوب بشناسیم و بدانیم در کجا باید حضور پر رنگ تری داشته باشیم .

در موارد فوق حضور و فعالیت بیشتر در انتخابات خبرگان و میان دوره ای و شوراها ی استان ها و شهرستان ها بیشتر احساس می شود شاید تعجب کنید ، که من همه گزینه ها را نام بردم به جز

شورای اسلامی  تهران ، که در حد یک وزارت و حتی  بیشتر از آن پر اهمیت و تاثیر گذار است  که این بخاطر آن بوده است که با توجه به کاندیدها موجود کفه ی ترازو به سمت رقیب سنگینی می کند . که از جمله دلایل آن استفاده کردن از نامهای آشنا و مردمی تر و غیر سیاسی تر و بی کارنامه تر و... که همه ی این موارد در مملکت ما امتیازاتی برای نامزد ها به شمار  می رود . البته نباید این عرصه را  با توجه به اهمیت آن رها کرده و به دست رقیب داد بلکه می توان از آن برای خسته کردن و گرفتن توان حریف بهرمند شد . تا در موارد دیگر  موفقیت بیشتری حاصل شود . باید بپذیریم اقتدارگرایان رگ خواب مردم را این سالها همچون، چندین سال پیش اصلاح طلبان پیدا کرده اند . و به شکلی دور از اخلاق از این روش سود می جویند . باید کمی به مردم فرصت داد و مواضع خود را روشن و صریح اعلام کردن تا دیگران هم مجبور به اعلام نظراتشان در حوضه های گوناگون گردند تا تفاوت ها برای مردم آشکار تر شود . زیرا واقعا برای مردم ما این تفاوت بین دو جریان اصلی  موجود در کشور روشن نمی باشد .که این خود یکی از علل موفقیت محافظه کاران می باشد . با همه این موارد شانس زیادی برای انتخابات شورای تهران برای اصلاح طلبان متصور نیستم و پیشنهاد می کنم در عرصه های دیگر تلاش بیشتری شود .

 

سمت

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
یک سال بد یا خوب ؟

 سال بد یا خوب ؟

استحضار دارید من و همفکرانم از ابتدا با گزینه آقای احمدی نژاد به دلایل مختلف مخالف بوده ایم . که می شود به این چند مورد برای یادآوری بصورت موردی اشاره کرد (کم تجربه بودن در عرصه مدیریت کلان کشور ، احساسی بودن و تحت تائثیر شور انقلابی ، موضع گیری های تند و دور از عرف دیپلماتیک در مدیریت های سابق ، نداشتن برنامه مشخص طرح شعارهای عوام فریبانه و دور از واقع و ...)

 

به تمام این موارد در قبل از انتخابات اشاره می کردیم . حال منهای  این موارد اشاره شده که مربوط به شخص ایشان بود ، ما با انتخاب شدن فردی از اردوگاه محافظه کاران مخالف بودیم زیرا معتقد بودیم این انتخاب به یک دست شدن حاکمیت می انجامد و دلایل بسیار دیگر .

حال در تمام آن افراد مطرح شده از آن اردوگاه گزینه آقای احمدی نژاد بدترین و دور از ذهن ترین انتخاب می دانستیم .  از این مقدمه که بگذریم بعد از آن انتخابات به یاد ماندنی دیگر چاره ای باقی نمانده بود جز دعا و طلب موفقیت از درگاه خداوند منان برای موفقیت این شخص و امیدوار باشیم که اشتباه می پنداشتیم و ان شاء الله که داستان جور دیگری رغم بخورد .

اما اکنون در حدود 13 ماه یا بیشتر از تشکیل دولت مهرورز می گذرد . با عرض شرمندگی باید اعلام کنم عملکرد آقایان در این  مدت نشان می دهد که  ما اشتباه نکرده بودیم و دوستان در حد و اندازه های این ردا نبوده اند .

به هر یک از اجزای دولت که می نگریم عملکرد قابل مطزح و  دفاع وجود ندارد . اقتصاد کشور سر در گم است و هنوز نمی داند و نمی دانیم که لیبرال است کمونیستی است اسلامی است خصوصی است دولتی است خلاصه معلوم نیست دوستان قصد دارند از کدام تئوری مرسوم در جهان استفاده کنند و یا اگر خود مدلی دارند ارائه دهند . ولی فقط در این حوزه حرف های مردم پسند زده می شود تا تئوری و نظر هایی که کارشناسان را توجیح کند . و هر وقت کسی در این حوزه حرفی و نقدی می زند به آلوده بودن به بیت المال و مدافع اقتصاد غربی و تخریب کننده دولت متهم می شود .

صنعت کشور در انرژی هسته ای خلاصه شده است . خبری از آن وعده های شیرین قبل از انتخابات در این حوزه نیست  .

دانشگاه ها شبیه پادگان اداره می شود دیگر از آن جنب و جوش حاکم در دانشگاه ها خبری نیست اساتید دگر اندیش گوشه نشین و منزوی شده اند بعضی دانشگاهیان فرصت را مناصب دیده اند برای تصویه حساب های گذشته  خود با دیگر همکارانشان .

مفاسد و ابتذال گسترده تر شده و ناجای عزیز هم که دیگر مثل گذشته نمی تواند برخورد کند زیرا ممکن است به حساب دولت آقای احمدی نژاد بگذارند . وضع مطبوعات از همه جالب تر است دیگر خود سانسوری با گوشت و پوست اهل مطبوعات ما عجین شده است . با این حال هنوز هم در هنگامی که مقصری پیدا نشود برای گندها و مشکلات  ، مطبوعات گزینه خوبی است و جالب این جا است که حتی در این شرایط هم نمی توانند چند رسانه مستقل و منتقد دولت را تحمل کنند و با ارعاب و تحدید برخورد می کنند .

از وضع سیاست خارجی هم همین را می توان گفت که کار سیاست تنش زدایی در ادامه چرخه حیات خود به تنش زایی رسیده است و کشورهای متحد ما هم  به عدد انگشتان دست رسیده است که البته روز به روز در حال افزایش است  از کوبا و ونزولا که بگذریم ، بولیوی این کشور کوکائین پرور هم دارد به این جمع میمون می پیوند راستی کشورهای غیر متعحد ومتحد هم که تعحد پذیر نیستند نه به ما نه به هیچ کشور دیگر و اساسا هر جا سود بیشتری کنند رای شان هم آنجا است و این جمع را هم برای بالا بردن قدرت چانه زنی و گرفتن امتیازات بیشتر از فدرت های بزرگ راه انداخته اند که به حق درست می پندارند زیرا در جهت منافع ملیشان حرکت میکنند که ما هم از این گونه رفتارشان بی نصیب نبودیم .

هئیت دولت  بجای تحقق بخشیدن به شعار دولت 70 میلیونی که باید دولتی متشکل از همه اقوام و مذاهب ایرانی باشد دولت را با هزینه های زیاد از این استان به آن استان می برد و خوب وزرا هم طبیعتا هیچ وقت در سر کار خود نیستند و اصلا خبری هم از برنامه ریزی دولت برای سالهای دورنیست و به قدری جایگاه خود را تنزل داده که به جای شوراهای استان و شهرداری های شهرستان ها تصمیم می گیرد . دولتی که قصد تمرکز زدایی را داشت در کوچکترین اختیارات و مسئولیت های شهرها و استانها مداخله می کند . تورم هم به جای آنکه در کالاهای اساسی کنترل شود و کاهش پیدا کند . بر سود وام های میلیاردی اثر می گذارد .

خبری از کنترل بیکاری و حل مشکلات جوانان نیست . بجز دادن وام ها ی بی تاثیر که تنها کاری که با آن می توان کرد خرید خودرو و اضافه شدن به ناوگان حمل و نقل شهری که آن هم با ترافیک و وضعیت خیابانها به صرفه نیست  پس تنها اثر آن افزایش نقدینگی و افزایش تورم است ...

ولی

به خدا قسم با زهم امیدوارم من و همقکرانم در اشتباه باشیم و موفقیت دولت و در راستای آن کشور و ملت را شاهد باشیم .

دعا کنیم

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
در دل
ای منتظر بی منتظر کی می آیی؟
به انتظار چه نشسته ای

کدامین جرم و مجرم

کدامین مفسد و فاسد

کدامین دروغ و دروغگو

بما گفته اند

برگها برای افتادن

ابرها برای باریدن

بادها برای وزیدن

     اذن از تو می گیرند

        به انتظار کدامین مشرک ؟

 

می دانی برای آمدنت چه تدارک دیده اند ؟؟
می دانی نمی آیی؟

مولا

برای جمعه ها مرثیه می گیرند

با نامت حکومت ها

با خوابت امارت ها

خواب دیدن که در خواب تو را دیده اند

 

 سپاهی از ۳۱۳ هزار سردار

و دریغ از سرباز

و ۱۰۰۰ گل صلوات

و  افسوس از صلوات

و هزاران گوسفند

شام جمعه قیمه است

کار جمعه ...

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط چند بیگانه | 
مقاومت تا پیروزی

مقاومت تا پیروزی

 می خواهم از مقاومت مردم لبنان و حذب الله قهرمان بگویم

حذب الله ای که بر خلاف هم نامان خود در داخل کشور دشمن را خوب شناخته  و بجای برادر کشی و قداره   بستن و جلسه سخن رانی به هم زدن  به قلب کفر و شرک می زند  و در اوج غربت و دست خالی  چنان مبارزه می کند که افتخار مسلمانان و شیعیان است . در جریان بوجود آمده هم حذب الله جانانه موضع گرفت و ازآن  بهتر عمل کرده است . وظیفه هم خود هم دولت می دانم که از هر گونه کمکی  انسانی  , مادی , معنوی و حتی تجهیزاتی دریغ نکنیم زیرا حفظ جبل آمل حفظ یادگار ابوذر است حفظ زادگاه تشیع و حفظ اقتدار مسلمانان است . باید صبور بود در مقابل حملات وحشیانه و مغول وار یزیدیان  زمان , و  بدانیم که آنان در یک جنگ فرسایشی توان مقاومت ندارند  و بدانیم و با خود تکرار کنیم که پیروزی با صابران است . پیروزی با صابران است . آری پیروزی با صابران است .

 

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر  - حتی قاتلی بر دار .

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام , زهرم در پیاله , زهر مارم در سبوست .

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ,

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ؟

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ,

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور ,

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ,

صحبت از مرگ محبت , مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

این قطعه را زنده یاد فریدون مشیری برای به خاک و خون کشیده شدن تعدادی از روزنامه نگاران این مرز و بوم سرآییده بودند که فکر می کنم عمق این فاجعه در حال وقوع از آن یکی کمتر نبوده باشد .

شعر :  فریدون مشیری

  سمت

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
فال
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

چنگ در پرده همبن میدهدت پند و لیک

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

من نگوبم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زبرک و عاقل باشی

حافظ

یا علی

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 

متهم گريخت

در حكومتي كه دم از عدالت مي زند  در دولتي كه عدالت و اسلام و امام زمان لق لقه ي زبان اش شده است . بوي از عدالت استشمام نمي شود مصاديق زيادي دارم براي اين مدعاي خود كه قصد مطرح كردن آنها را در اين مجال ندارم.

فقط مي خواهم به يك مورد كه اخيرا حادث شده است كه دلم و روحم را آزرد بپردازم و از بد روزگار اين مورد مانند هزاران مورد ديگر در زير اخبار و حوادث رنگا رنگ  تصنوعي و پوچ ، مستتر گشت   و اين ننگ بزرگ هم محجور ماند. البته از حكومت و حاكمان بيش از اين انتظار نبود .

ولي مردم چرا ؟

 آنها هم كه گويي به خواب زمستاني رفته اند . خط قرمزشان منافع شخصی شده است  ، تا ظلمي بر خودشان حادث نگردد هيچ عملي از آنها سر نمي زند . مانند خيلي حوادث ديگركه  از كنار آن براحتي مي گذرند .و انگار كه نه انگار روزي بزرگان و شعراي آنان و اين مرز و بوم در قبح اين عمل بسيار سروده اند که بر سر درها زده اند  .

 نمي دانم اين صبر ايوبي را  از كجا آورده اند . اي كاش آن همه غيرت را از ما بين پا هاي نواميسمان بيرون آورده و به جان ، آنها الصاق مي كرديم .

و اما حادثه ؛ چندی پیش یک حیوان انسان نما که مستخدم  یکی از ارگانهایی  است که وظیفه ی برقراری نظم را بر عهده دارد  در  یک عمل جنون آمیز اقدام به شلیک گلوله به سر یک جوان در مترو تهران ، کرج می کند  . نمی دانم ولی این گونه عنوان می شود که این جوان در مترو مرتکب خطایی شده بود که در بدترین  و سخت گیرانه ترین حالت به چند ضربه شلاق و حداکثر چند ماهی زندان محکوم می شد . ولی او و مادر مریض او و تمام کسانی که چشم به راه او بودند قربانی تعصب خشک و نفرت انگیز و شاید حوس بازی فردی صاحب نفوذ گردید .

البته تا اینجا شاید بتوان بر این اقدام سر پوش گذاشت و بین عمل این فرد و حکومت و دولت تفاوت قائل شد . ولی بعد از صدور حکم دیگر چه می توان گفت . قتل شبه عمد ؛ سه سال و اندی زندان ؛ فعلا هم برو به مرخصی ؛ همین ؛

 فکر می کردم امام برای این دادگاه ویژه روحانیت را تاسیس کرد که حکم صادره به دور از فضا و لباس و جایگاه متهم باشد و نه آنکه کمک حال او ؛ از دین لباسی ساخته اند برای حفظ خود ؛ روحانیون دانشمند  و مستقل ما را به جرم چند روشنگری و سخنرانی به حق و حق گویی ، خلع لباس می کنند و قاتلین و متجاوزان را  مجتهد می کند . این  دادگاه شرم آور است .

آیا غیر از این است که این اقدام یعنی تائید عملکرد آن فرد توسط حکومت .

از ابتدا که آن اتفاق افتاد سر انجام عادلی برای آن نمی دیدم . به خصوص با آن رویکردی که دستگاه انتظامی کشور به آن داشت و بجای دستگیری متهم سعی در تبرئه ی آن داشت . دستگاه انتظامی موکل  متهم  ، دستگاه قضا مدعی الخصوص  گشته بود . و بعد از به  خاک و خون کشیدن آن جوان حداکثر تلاش خود را برای بی آبرو کردن آن کردند به آن انگ های فراوانی زدند. معتاد ، سارق ، متجاوز به نوامیس مردم و ....

ولی همگان بهتر می دانند  چه کسانی مختل کننده آسایش مردم و متجاوزان به جان و مال و ناموس مردم هستند  .

از این تشکیلات سر انجامی جز این متصورنبودم . بیش از این انتظار نبود آن عدالتی را که منادی آن بودند .

ما چه کردیم .؟

بیش از آن که از آنها متنفر باشیم . باید از خود تنفر داشت زیرا تنها نظاره گری را فرا گرفته ایم . چه جوابی داریم ، پیش وجدانمان ، خدا یمان ....

چه جوابی داریم؟

 

تیرها در راه اند

        جمجه ها ،

                   قلبها ، در تیر رس

نفر بعدی کیست ؟

جرم من

   جزای جرم من

                        چیست؟

تیرها در راه اند

        سرها در تیر رس

         نفر بعدی کیست ؟

2 نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط چند بیگانه | 
بهار